یادداری آن زمان ؟
با هم نا آشنا بودیم
یاد داری آن بهاران ؟
پیمان مهر نبسته بودیم
آیا در نگاهم اندوه و غم دیده بودی ؟
آیا گاهی در خود مرا جستجو کرده بودی ؟
به من بگو ای که قلبم پیوسته لانه توست
یاد داری آن زمان ؟
ز یکدیگر دور ، با هم آشنا بودیم ؟
یاد داری آن نیمه شبها ؟
با دنیایی آرزو می گذشتم ز کوچه تو
در کنار پنجره پیوسته در انتظارم بودی
یاد داری زمانی که پا تا بسر بتو نگاه داشتم ؟
هر صبحگاه ،
چو شاخه گلی با یک جهان شرم ز کنارم می گذشتی
نگاهت در خاموشی با من می گفت :
ترسم مبادا مرا با خویش بیگانه یابی
افسوس ای دوست
تو با من نه من با تو
نتوانستیم لحظه ای ز عشق سخن گوییم
ندانم بعد رفتنم از شهرتان خندیدی یا که گریستی ؟
نمی دانم ، نمی دانم به چه می اندیشی ؟
لحظه هایم در دیار دور با یاد تو می گذشت
ندانم چرا جواب نامه هایم را ننوشتی ؟
آن روز بعد از عمری برگشتم به دیار تو
با صد ذوق و آرزو آمدم به کوچه تو
زدم تک تک به در خانه تو
به من گفتند که آنها... سفر کردند از این شهر
گفتم کجا ؟
گفتند به دیار ناشناسی
گفتم چرا ؟
چشمها پر اشک شد
دل پر ز غم شد
آه که آن لحظه .. لحظه مرگ من شد ..
|