کاش می دانستی ... کاش با موجهای غم چشمهایمان آشنا بودی ...کاش می شد که با بالهای مهرت ...
گونه های سردمان را نوازش دهی ...کاش می شد در شبی مهتابی ... برایمان بهاران مهر را به ارمغان
می آوردی ... چشمان انتظار ، سالهاست که در حسرت نگاه سبز تو به اشک نشسته و سالهاست که لبان
خشکیدۀ زمان ، در آرزوی سایۀ سرخ لبخندی ، التماست می کند ... دیریست که پرندۀ زخمی دلها پرواز را
تمنا می کند و نیلوفران وجود ، پژمرده شده اند ... چند صباحی است که صمیمیّت شقایقها احساس نشده
و آواز خوش چکاوکان را کسی نشنیده است ... اینک منتظر طلوعی تازه هستیم و فرصتی برای تازه شدن ...
فرصتیکه با طلوع سپیدت ، خارهای غم عشقت را که بر دامانمان آویخته شده است ، ریشه کن کنی ...
ای همنفس !!! بیا و در کنار ما باش و بگذار پاییز قلبمان از میان رود ... بیا و در قلبمان آشیانه ای بساز ...
آشیانه ای از حقیقتها ؛ آشیانه ای از دوستیها ... بیا تا ما نیز همگام با تو صداقت پیشه کنیم ... بیا و با تابیدنت
به دشت سینه هایمان ، وجودمان را گل افشان کن ... بیا و ببین که چطور زنجیرۀ حرفهای دل شکسته مان را
به دل کبوتری می بندیم و هر آدینه به سوی آسمان روانه می کنیم ...
ای هم کیش نیلوفران باغ !!! ای مهربان !!! جوانه های عشقمان را دریاب که در کویر نیاز باران،مهرت را ملتمسانه
انتظار می کشند ... آفتابگردان وجودمان را ببین که رو به سوی آسمان ، خورشید دلت را آرزو می کند ... درخت
سبز انتظار را ببین که در موج ملتمسانۀ نگاههای گرممان ، دم به دم بارور می شود ... دستهایمان را ببین که
گرمی دستان تو را می پویند ... و قلبهایمان را که سالیانی است به انتظار تپشی سرخ نشسته اند ...
بیا که امیدمان با توست .....
|