القلبُ حَرَمُ اللَّهِ ، فلا تُسْکِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَیرَ اللَّهِ .... دل ، حرم خداست ، پس ، جز خدا را در حرم خدا جاى مده ! (امام صادق علیه السلام)

حرم دل

** بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ** إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْسا بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَ إِلَى الْخَطِیئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِیکَ مُولَعَةً وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُکُ بِی مَسَالِکَ الْمَهَالِکِ وَ تَجْعَلُنِی عِنْدَکَ أَهْوَنَ هَالِکٍ کَثِیرَةَ الْعِلَلِ طَوِیلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَ إِنْ مَسَّهَا الْخَیْرُ تَمْنَعُ مَیَّالَةً إِلَى اللَّعِبِ وَ اللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَ السَّهْوِ تُسْرِعُ بِی إِلَى الْحَوْبَةِ وَ تُسَوِّفُنِی بِالتَّوْبَةِ إِلَهِی أَشْکُو إِلَیْکَ عَدُوّا یُضِلُّنِی وَ شَیْطَانا یُغْوِینِی قَدْ مَلَأَ بِالْوَسْوَاسِ صَدْرِی وَ أَحَاطَتْ هَوَاجِسُهُ بِقَلْبِی یُعَاضِدُ لِیَ الْهَوَى وَ یُزَیِّنُ لِی حُبَّ الدُّنْیَا وَ یَحُولُ بَیْنِی وَ بَیْنَ الطَّاعَةِ وَ الزُّلْفَى إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو قَلْبا قَاسِیا مَعَ الْوَسْوَاسِ مُتَقَلِّبا وَ بِالرَّیْنِ وَ الطَّبْعِ مُتَلَبِّسا وَ عَیْنا عَنِ الْبُکَاءِ مِنْ خَوْفِکَ جَامِدَةً وَ إِلَى مَا یَسُرُّهَا طَامِحَةً إِلَهی لا حَوْلَ لِی وَ لا قُوَّةَ إِلا بِقُدْرَتِکَ وَ لا نَجَاةَ لِی مِنْ مَکَارِهِ الدُّنْیَا إِلا بِعِصْمَتِکَ فَأَسْأَلُکَ بِبَلاغَةِ حِکْمَتِکَ وَ نَفَاذِ مَشِیَّتِکَ أَنْ لا تَجْعَلَنِی لِغَیْرِ جُودِکَ مُتَعَرِّضا وَ لا تُصَیِّرَنِی لِلْفِتَنِ غَرَضا وَ کُنْ لِی عَلَى الْأَعْدَاءِ نَاصِرا وَ عَلَى الْمَخَازِی وَ الْعُیُوبِ سَاتِرا وَ مِنَ الْبَلاءِ [الْبَلایَا] وَاقِیا وَ عَنِ الْمَعَاصِی عَاصِما بِرَأْفَتِکَ وَ رَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ **

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
یاد ایامی


چهارشنبه 28 دی 1384
یا صاحب الزمان ...

 

کاش می دانستی ... کاش با موجهای غم چشمهایمان آشنا بودی ...کاش می شد که با بالهای مهرت ...

گونه های سردمان را نوازش دهی ...کاش می شد در شبی مهتابی ... برایمان بهاران مهر را به ارمغان

می آوردی ... چشمان انتظار ، سالهاست که در حسرت نگاه سبز تو به اشک نشسته و سالهاست که لبان

خشکیدۀ زمان ، در آرزوی سایۀ سرخ لبخندی ، التماست می کند ... دیریست که پرندۀ زخمی دلها پرواز را

تمنا می کند و نیلوفران وجود ، پژمرده شده اند ... چند صباحی است که صمیمیّت شقایقها احساس نشده

 و آواز خوش چکاوکان را کسی نشنیده است ... اینک منتظر طلوعی تازه هستیم و فرصتی برای تازه شدن ...

فرصتیکه با طلوع سپیدت ، خارهای غم عشقت را که بر دامانمان آویخته شده است ، ریشه کن کنی ...

ای همنفس !!! بیا و در کنار ما باش و بگذار پاییز قلبمان از میان رود ... بیا و در قلبمان آشیانه ای بساز ...

 آشیانه ای از حقیقتها ؛ آشیانه ای از دوستیها ... بیا تا ما نیز همگام با تو صداقت پیشه کنیم ... بیا و با تابیدنت

 به دشت سینه هایمان ، وجودمان را گل افشان کن ... بیا و ببین که چطور زنجیرۀ حرفهای دل شکسته مان را

 به دل کبوتری می بندیم و هر آدینه به سوی آسمان روانه می کنیم ...

ای هم کیش نیلوفران باغ !!! ای مهربان !!! جوانه های عشقمان را دریاب که در کویر نیاز باران،مهرت را ملتمسانه

انتظار می کشند ... آفتابگردان وجودمان را ببین که رو به سوی آسمان ، خورشید دلت را آرزو می کند ... درخت

 سبز انتظار را ببین که در موج ملتمسانۀ نگاههای گرممان ، دم به دم بارور می شود ... دستهایمان را ببین که

گرمی دستان تو را می پویند ... و قلبهایمان را که سالیانی است به انتظار تپشی سرخ نشسته اند ...

 بیا که امیدمان با توست ..... 

 

<< >>
یکشنبه 18 دی 1384
پروانه ....

 

سلام به همه دوستان عزیز

از همه شما بخاطر دلداریهایتون تشکر می کنم .. واقعا این دلداریها به من یه قوت و نیرو می داد ..

حال غزل هم شکر خدا خوبه ... و به برکت دعای شما دوستان دیروز از بیمارستان مرخص شد ..

بازم یه دنیا تشکر از همه ...

**********************************                                           

پروانه ....

با بهاران زادن ... و با گلهای سرخ جان سپردن ... بر بال صبا در هوای پاک شنا کردن ... بر سینۀ گلهای

 نیم شکفته آویختن ... و از بوی خوش و آفتاب و آسمان سرمست شدن ..در حین جوانی گرد آز بالها فرو

ریختن ... و چون نفسی بر بام جاویدان سپهر بردیدن ......اینست سرنوشت دلپذیرانه پروانه .........هوس

 آدمی نیز چنین است .. آدمی آرام نمی گیرد .. به همه چیز دست می زند ...ولی هرگز خرسند نیست ..

سرانجام در جستجوی کامیابی به آسمان باز می گردد .....

  

<< >>
پنجشنبه 1 دی 1384

 

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند  سنگ  لعل شود  در  مقام صبر

آری  شود  و لیک  به خون جگر  شود

 

                                                                       ندا 

<< >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

عناوین آخرین یادداشت ها

<< >>