مرگ می وزید و شاخه های عاطفه می شکست . شب با همۀ توان به گسترش
سیاهی می اندیشید . برکت از زمین رفته بود و عاشقان فرصت عاشقانۀ زندگی
را از دست داده بودند که مردی آمد از اهالی فردا ، چراغی از جنس آفتاب در دست
و آینه ای به وسعت حقیقت در دل ؛ راست تر از ابدیّت ایستاد و با اشارات روشن ،
آبی ترین سمت آسمان را نشانمان داد و خود پیش تر از همه ، رخوت و سکوت
جاده را شکست و دل به گام هایی سپرد که بر زمین ، به ضیافت هرکجا که نباشد ،
می شتافتند . مردم نیز ، همۀ رهایی را در او یافتند . در متن تاریکی چشم به
چشم او دوختند که همۀ روشنی های غزیر را در خود نشانده بود . مردم ، همۀ
ناگفته های خویش را از زبان او می اندیشیدند و دست هایش را ، که گرمای
ملکوت داشت و با هزار هزار مرهم ، زخم هایشان را می نواخت ، در دستهای
روشن خود فشردند و قطره قطره با دریا همراه شدند .
اقیانوس شد ؛ طوفان شد ؛ موج تا آسمان بالا آمد که هزار نشانه از نوح داشت ،
از طوفان به جودی عزّت و فلاح و رستگاری همه را رهنمون شد . نفس عجیبی
داشت ؛ راه شکفتن گلها را بلد بود ؛ بلد بود همه جویبار رابه سمت کرتهای تشنه
هدایت کند . بلد بود بر منقار مرغکان لب فروبسته نغمه بنشاند و خوب می دانست
چه کند تا همه خوب بشنوند ، خوب بمانند و در جستجوی خوبی ، از بدترین و
شکننده ترین حادثه ها بگذرند . فراخ بود که می شد سرنوشت همۀ مردم را بر آن
نوشت .