در کوچه های شهر دلم ، نسیم عطر دل انگیزت پیچیده است و بهار بهار شکوفه از در و دیوار می بارد . آسمانش از موج موج نگاهت ، آبی آبی است و خورشید ، خورشید نور عشق بر شهر می پاشد . در هر کوی و برزنش درخت درخت مهر تو روییده . و جویبار جویبار امید بر پایشان جاری است ؛ امید آمدن تو ...
شهر دلم آباد است از یاد تو و سرمست از نام تو ، اما چه سود ! که ناکام است در فراق تو ... غروب آدینه چه دل گیر می شود آنگاه که یاد غیبت ، غم وغربت در دلها می پراکند و آه دل خستگان ، فضا را آکنده می کند ...
تو آنی که کوههای سربر سینه ی سپهر ساییده ، بر خاک پایت بوسه می زنند . تو آنی که رودها به عشق تو در جوش و خروشند . تو آنی که بلبلان به هوای تو نغمه می سرایند .
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم
خدایا! ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در
کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود
ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت هیچ چیز تاب
ایستادگی ندارد!
خدایا! از این که می بینم بزرگی چون تو، همواره مرا زیر نظر دارد و
هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .....................