انتظار ...

 

حسرت  نگاه  پنجره‌ها  را  گرفته  است

بغضی  گلوی  زخمی  ما  را گرفته است


کی این سفر به آخر خود می‌رسد، ببین

دستم چگونه، دست دعا را گرفته است


در   انتظار   آمدنت ،  لحظه  می‌کشیم

یک   عمر   انتظار   کجا  را   گرفته  است
 

آن  قدر  عاشقیم  که  عشق  تو  از  نگاه

پس کی، کجا چگونه، چرا؟ را گرفته است


حالا    غروبها    همه   بارانی‌اند   و   بس

باران   عجیب  حال  هوا  را   گرفته  است


برگرد  و   با  وسیع  خودت  آسمان  بساز

غربت  نه آسمان ، همه  جا را  گرفته است


بشکن   طلسم  غربت  ما  را ، دعا  بخوان

دستی  از  این  قبیله ، خد ا را  گرفته است


سر   در گمیم   بین    غزلهای   نیمه  جان

حال   و   هوای   قافیه  ما   را  گرفته   است 

 

....

 

دلم بهانه تو را گرفته است؛ اى «موضوع‏» زندگى من! اى «سؤال اصلى‏» آفرینش!

«روشى‏» نمانده است که با آن «فرضیه‏» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو

 با کدام «روش تحقیق‏» مى‏توان ظهور تو را پاسخ یافت؟! «مفهوم‏» نگاه تو با کدام

«ملفوظ‏» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغیر» گیسوانت، در آغوش کدام نسیم،

«مفهوم‏» بی قرارى مرا منتشر خواهد نمود؟

خسته‏ام!

از «بررسى متون‏»،

از «سؤالات فرعى‏»،

از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»!

بى حضور تو اى «متن‏» غایب زندگى؛ از زنده بودن چه «نتیجه‏»اى مى‏توان گرفت؟ از

زنده بودن «چگونه‏» مى‏توان نتیجه‏اى گرفت؟

همیشه با «مفروض‏» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل کرده‏ام و زنده

بودن خود را توجیه.

آن روز که نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان که «گزاره‏هاى پایه‏اى‏» فلسفه

وجودى‏ام را ویران نموده‏اى!

«فصل‏» فصل عمرم، وقف «وصل‏» تو بوده است.

خسته‏ام؛

از این همه «فصل‏» ،

از این همه فصل،

به من بگو! در کدام فصل زندگى، وصل تو دست ‏یافتنى است؟

اى که با آمدنت همه فصلها وصل مى‏شوند!

فصل فصل خزان زده عمر مرا نیز به ظهور سبز خود وصل بفرما!

                                                                               

  

شهر دل ...

 

در کوچه های شهر دلم ، نسیم عطر دل انگیزت پیچیده است و بهار ٬ بهار شکوفه

 از در و دیوار می بارد . آسمانش از موج٬موج نگاهت ٬آ بی ٬ آبی است و خورشید،

خورشید نورعشق بر شهر می پاشد.

در هر کوی و برزنش درخت ٬ درخت مهر تو روییده ... و جویبار جویبارامید بر پایشان

جاری است ؛

 امید آمدن تو ... ای حجت خدا ! شهر دلم آباد است از یاد تو و سرمست از نام تو،

اما چه سود ! که ناکام است در فراق تو ... ای تک سوار غریب ....

غروب آدینه چه دل گیر می شود آنگاه که یاد غیبت ، غم وغربت در دلها می پراکند

و آه دل خستگان ، فضا را آکنده می کند مولای من !

 تو آنی که کوههای سربر سینه ی سپهر ساییده ، بر خاک پایت بوسه می زنند... 

تو آنی که رودها به عشق تو در جوش و خروشند .... تو آنی که بلبلان به هوای تو

نغمه می سرایند .

 ای عزیز! دلهای منتظران ، از هجر رویت صد چاک است ، تو بیا ای مرهم زخمهای

دل خستگان ، یا مهدی ! تو بیا و سرفرازمان کن ، تو بیا تا دیگرهیچ شاعری نخواند :

 

   بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم .