رؤیای بزرگ وصل ...

 

تو طلیعه نوری ، برگی از قرآن ، فرشته ای والاتر از فرشتگان مقرب الهی که جایگاهش را زمین خدا نهاده اند. یوسفی دیگر، که اگر یوسف را تنها زلیخایی عاشق بود تو را دنیایی مشتاقند.

تو چشمه ای از محبتی که سیرابی از تو نشاید. قطعه ای از بهشت که اگر هست همه بازتابی از نور تواند و روشنی نباشد مگر آن که تو از پشت کوههای بلند انتظار بیرون آیی . آقای من، عزیز من در انتظار تو ماندن، همه را به تنگ آورده و لحظه دیدارت رؤیایی بزرگ شده است. یارانت به تیغ جاهلیت کافران گرفتار گشته اند و در خموشی غروب دلتنگ و طولانی ات سخت غمگینند. هرشب جمعه به همراهت رو به درگاه معبودشان دست به دعا برمی دارند که ای یکتای بی همتا، تو عنایتی بنما و آن دلداده را به دلدار رسان که اگر بر شکستن است سنگ صبور دل نیز شکست.

اکنون که قلم برداشته ایم و برای تو می نویسیم. باید بگویم که دلهایمان برای جواب پراز محبت تو سخت می تپد که...

         " اگر سیلی زند لیلی درمیان آن همه مردم مرا، دل من خوش داردش."

ای یار !!!

بیا گره بزنیم  به ساق سبز رنگ علف ...

به زلف پیر همین عمر رفته در پرواز ....

کنار فرش طبیعت به همنشینی مهر ........

بیا که با هم جام زندگی را بنوشیم ...........

می خواهم ...

 

می خواهم ...

در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن ...

شانه به شانه ات بیایم ...در فصلهای سرد ....

پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها بگذارم ..

و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم ...

می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت ... در هجوم

بالغ گفته هایت ... ثانیه شمار روزهای با تو بودن ....

باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد !!